بعد ازمدتی که قدری استراحت کرد و جان تازه ائی گرفت توی این جزیره کوچک گشتی زد و فهمید که غیر از خودش کسی اینجا نیست.هر چه به دریا چشم انداخت ببیند کشتی از اینجا عبور می کند یا نه دید هیچ فایده ائی ندارد . آستینها را بالا زد و مشغول ساختن کلبه ائی شد .در چند روز برای خودش کلبه ائی درست کرد .روزی برای پیدا کردن غذا از کلبه اش بیرون رفته بود.وقتی برگشت با صحنه ائی دلخراش مواجه شد.....متاسفانه دید کلبه اش دارد در آتش می سوزد .شروع کرد با خدا دعوا کردن و ناسزا گفتن.تو مرا بدبخت کردی تو مرا توی جزیره تنها گیر انداختی با هزار بدبختی برای خودم کلبه درست کردم حالا هم که سوخت خلاصه داشت داد و فریاد می کرد که یک وقت متوجه شد یک کشتی دارد به طرف ساحل می آید خوشحال شد و شروع کرد به بالا و پائین پریدن و خودش را به ساحل زد .وقتی سوار کشتی شد به ناخدا گفت شما از کجا متوجه شدید من اینجا هستم و احتیاج به کمک دارم؟ ناخدا گفت این جزیره دور افتاده است و کسی در اینجا زندگی نمی کند اما از دودی که تو روشن کرده بودی من متوجه شدم که داری علامت می دهی که ما به کمک تو بیائیم.......!!!!!!! سرش را پائین انداخت و دیگر خجالت می کشید سرش را بالا بیاورد ......نمی دانست از خدا چگونه تشکر کند و چگونه عذر خواهی کند .اگر کلبه اش نمی سوخت معلوم نبود که تا کی توی این جزیره باید تنها زندگی می کرد.بله همه کارهای خداوند متعال بر اساس حکمت است منتهی این ما هستیم که حکمتهای کارهای خدا را نمی دانیم.الحمدالله رب العالمین.