اينقدر پيامبر را كتك زدند كه تمام سرو صورت حضرت خوني شده بود يك نفر نشست روي سينه پيامبر و گلوي حضرت را گرفت و گفت امروز ديگر كار تو را يكسره مي كنم.در همين حال يك نفر فرياد زد حمزه آمد.پيامبر را رها كردند و فرار را بر قرار ترجيح دادند.حمزه خودش را رسانيد به بالاي سر پيامبر (ص) نشست كنارش و سرش را گذاشت روي زانويش و صدايش زد گفت: محمدجان منم حمزه چشمهايت را باز كن .ديد خبري نيست شروع كرد به گريه كردن گفت خودم همه آنها را مي كشم .......به ناگاه ديد لبهاي پيامبر دارد حركت مي كند خوشحال شد اشكهايش را پاك كرد و گوشهايش را برد كنار لبان پيامبر .احساس مي كرد كه حضرت دارد آنها را نفرين مي كند يا دارد نام آنها را مي برد.اما خوب گوش كرد ديد حضرت  مي گويد:اللهم اهد قومي انهم لا يعلمون (خدايا اين قوم را هدايت بفرما اينها نمي دانند كه هر چه من مي گويم براي سعادت آنهاست) حمزه تا اين جمله را شنيد ،بدن نيمه جان پيامبر را گذاشت روي زمين و عصباني شد با صداي بلند گفت :اگر من نيامده بودم تو را مي كشتند.حالا تو بجاي اينكه از خداي خودت برايشان عذاب بخواهي برايشان رحمت طلب مي كني ؟ تو ديگر چه آدمي هستي ؟ آنها را نفرين كن چرا دعايشان مي كني ؟قدري با اين كلمات اطراف پيامبر چرخيد وبعد سكوتي بر آن بلندي حاكم شد.آري حمزه هم متوجه قلب سرشار از مهر و محبت وعاطفه پيامبر شده بود.نشست بالاي سر پيامبر عزيز و سر حضرت را دوباره بر دامن گذاشت با صدائي آرام گفت چقدر تو مهربان هستي .من مي خواهم به تو ايمان بياورم واين تغيير در عقايد و افكار حمزه براي پيشرفت اسلام خيلي اثر گذار بود.آري دوستان عزيز ،قلب نازنين، بزرگ پيام آور صلح ودوستي به كسي نفرين نكرد و هميشه براي هدايت همه مردم مي تپيد.درود ورحمت وسلام پروردگار عزيز بر تو اي پيامبر صلح ورحمت و دوستي يا رسول الله (ص)